تبليغاتX
دنیای صورتی من

دنیای صورتی من

یه دنیای صورتی بدون غم یه دنیایی که شاید وجود نداره

سنجاقک

سنجاقک


سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور، حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

 عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:6  توسط دختر صورتی  | 

عاشورای حسینی

عاشورای امسال رفتیم میدان امام حسین خیلی این صحنه برام جالب بود یه آقای پیری با یه چهره ی نورانی داشتن به همه آب می دادن ازش عکس گرفتم و گذاشتم اینجا

 عاشورای حسینی

عاشورای حسینی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 19:58  توسط دختر صورتی  | 

عروسک خدا

 

من، عروسكم

عروسك كسي كه پشت پرده است

دستهاي او مرا درست كرده است

من عروسكم، عروسك خدا

دوست عزيز و كوچك خدا

يك عروسك نخي كه شب به شب

توي دامن خدا به خواب مي رود

روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود،

تا دم حياط آفتاب مي رود

صبح ها خدا به من، نان داغ و آفتاب مي دهد

شب كه مي شود مرا،

توي ننوي ستاره ها، تاب مي دهد

راستي خدا خودش براي من

يك لباس تازه دوخته

جاي دكمه هاي آن، ولي

چند تا ستاره كاشته

يك كمي هم از خودش

توي جيب من گذاشته

قلب يك عروسك نخي نمي زند، ولي خدا

قلب شد، توي سينه ام تپيد

دكمه هاي چشم من، اشك را بلد نبود

يك شب او

قطره قطره از كنار چشم من چكيد

اين عروسك نخي

كاردستي خداست

خنده هاي او چقدر

مثل خنده ي فرشته هاست

هيس! فكر مي كنم عروسك خدا

باز هم به خواب رفته است

يا سوار بال نازك فرشته ها

تا دم حياط آفتاب رفته است

شب به خير عروسك خدا

دوست عزيز و كوچك خدا...

عرفان آهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:22  توسط دختر صورتی  |